چهارشنبه بیستم آبان 1388
من با توتنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
هوالصبور
پیش رو٬راهی به کاروان آدمیان است و ...
پشت سر اما راهی به تو می رسد ٬ شاید...
تو مرا از پشت سرم بدرقه کردی...
با چشمانی منتظر...
زبانی تلخ...
مملو از فراموشی...
نگاه تو زبان تو را عربده می کشد ...
دروغ زیبنده ی تو نیست !
دریای طوفان است چشمان تو...
***
با یاد تو...به جلو می روم...
جلو تر ...
دشت ٬ تهی است....
خشک و تلخ است...
آه !
حسرت می برم آن زمان را !
آن دم که در دیدار تو...
دیر چشم از خواب گشودم !
نه ... شاید حسرت می برم ...
بر لحظه ی خفتن ٬ خواب نوشین !
دیر بود...
خیلی دیر !
بوسه های سبز خواب ٬افسون من بودند ...
لالایی دلنواز صبح مرا تا انتها بردند...
ندانستند با تو ٬ در دل من٬
جای خفتن نیست...!
رفتم
به سوی ساحل آرام رفتم٬
تا قصر جادویی دلبران رفتم...!
شعله های خشم من بود که بالا می رفت٬
از میان چشم های تو به سوی خواب نحس من...!
شکوه را دیدم در خواب سبز ...
خواب تهی...
راستی زندگی پوچ است بی تو !
همچنان موج دریا بودم...
یا که برکه ای در حال نجوا با ماه...
قبل از آغاز روز !
***
نه...
بیرون تر بودم..
در زمین نبودم...
آسمانی نبود...
تو هم نبودی!
شایدقدمگاه من شبستان خیالم بود...!
زنگ کاروان را می شنوم٬
خوابم آشفته می شود...
از خواب می پرم...
پیش رو راهی است که قدمهای کاروان رفته را
در آغوش کشیده ...
در ابتدای آن مسافری است جا مانده...
هزار آرزوی من در هزار شهر دنیا رفت...
می ترسم ...اما
پشت سر را نگاه می کنم !
لحظه ای جرات کافی است ...
با چشمان بسته به سوی تو می چرخم...
تو بودی....
با دل آذین بسته ای از بوسه ی لبخند...
***
این من هستم...
خاموش و سر گردان...
دنبال کاروان دلم نمی روم ٬
جا می مانم...
حسرت و دریغ !
هرگز...
توان جستجویم نیست!
راه پیمودن دیگر ندارم...
قدم هایم سخت تنهایند٬
کاروان رفته٬
روزگار دور هم رفته !
اما تو...
نرفتی !
***
شتاب کردم ... دیر شد
صبر می کنم٬
پاسخم را بده...
اگر از آنجا مانده ام...
مرا از خودت مران !
کور است دنیای خاموشان ٬ که تو را اینگونه بهاران نبیند
تو در هر قدم با منی...!
پس کاروان دل اینجاست...
سرای چشمان تو !
پ.ن: از خواب که بیدار شدم ، خواب مادر رو دیدم (مادر:مادربزرگم ) ! این نوشته مال اولین وبلاگمه .
به نظرم اومد خیلی با حال من این روزا تطابق داره . دلم داره از دوریش می پوسه !
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
مادر ، خداحافظ !
هوالصبور
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای هم نشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به میرای مهتاب
تورا می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم ، اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تورا تا نمیرد
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدارا نگیرد
خدا حافظ ای برگ و باد دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خدا حافظ ای نوبهار همیشه
پ.ن: همدردی نمی بینم تا دردم بگویم ! یه دفعه رفتن برکت رو احساس می کنم ! داغش خیلی عمیق و جگر سوز...
دوشنبه یازدهم آبان 1388
تو رفتی ...
هوالباقی
تو رفتی...
صبح زود ، هوای تازه سینه ام را تنگ می کند...
به سرفه می افتم...
نیستی !
نه هوایت ، نه آفتابت ، نه بارانت...
بارانی می شود هوای آسمان چشمانم...
دلم برای دیدنت پرپر می زد...
نرسیدم...
به آخرین دیدارت نرسیدم...
دوستت دارم تا همیشه !
تا دمی که اجازه ی دوست داشتن داشته باشم...
پ.ن: مادربزرگم جمعه ۸/۸/۸۸ به رحمت خدا رفت !
پنجشنبه هفتم آبان 1388
من بی تو
به نام یگانه سنگ صبور
من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو نزار بمونم
من بی تو نه نمی تونم
ای عشق راه دور من
شکسته دل،مغرورمن
حادثه رفتن تو بود
مهم نبود غرور من
مهم نبود شکستنم
به پای تو نشستنم
مهم تو بودی عشق من
نه قصه ی دل بستنم
من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو نزار بمونم
من بی تو نه نمی تونم
من بی تو یه بی نشونم
من بی تو رو به جنونم
دور از تو نزار بمونم
من بی تو نه نمی تونم
جای تو آغوش منه
این معنای دوست داشتنه
رفتی و خاطرات تو قلبمو آتیش میزنه
اشکام به وقت رفتنت
عذاب تلخ باختنه
ارزششو داشت عشق من
معجزه ی شناختنه
مهم نبود دل سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخار عشق تو
میگم که بازنده منم
من بی تو...
نه نمی تونم !
یکشنبه سوم آبان 1388
پرسه
به نام یگانه مونس پرسه های من...
امروز پرسه زدم... شاید امشب بود !
کوچه ها بوی تو را گرفته اند ولی هوا سردش است
انگار آن ها هم طعم شیرین آغوش تو را دوست تر دارند !
به ساعت شنی که نگاه می کنم لحظات پایانی فروریختنم را می نگرم !
لذت بخش نیست ولی حس رهایی از این بند قلقلکم می دهد تا بایستم و شاهد همه چیز باشم...
می دانی؟ تا به حال این قدر بی نفس و کرخ نبوده ام...
انگار اتوبوس را دوست دارم به خاطر این که مثل بچگی بروم روی صندلی های ته اتوبوس بنشینم و به بیرون بنگرم...
اما این بیست و چندسالی را که عمر کرده ام انگار همه اش در سرم جمع شده است و دوست دارم سرم را روی شیشه بگذارم...
چشم هایم راببندم !
نه دلم برای گدای معلولی می سوزد ، نه طفلی که گل بفروشد !
مات شده ام ، سردی هوا را در جانم ریختم... سردی اش را دوست دارم ، چون بوی تو را می دهد ، چون تو می توانی گرمش کنی !
پس حتما مرا هم میتوانی...
سرم را از روی شیشه بر می دارم اما بغضم را هنوز نتوانسته ام خالی کنم...
اسمت را روی شیشه ها می کنم... اما خیلی نمی مانی ! شیشه هم این را فهمیده ، باور کرده ! چه برسد به من که دل زود باور و کوچکی دارم...
پ.ن : می خوام حساب خودمو از عاشقات جدا کنم...!
در ضمن بعضیا که کامنت میزارن انگار ادب نشدن !![]()
جمعه یکم آبان 1388
بی تو
هوالمحبوب
بی تو من یه شعر تازه تو کتابا دارم
رفتی و نغمه ی شادی رفته از کنارم
بی تو این دل شکسته ام طاقت نداره
بیا برگرد بیا برگرد عزیزم دوباره
بی تو زمونه نامهربونه
بی تو دل من شده باز دیوونه
عاشق نبودی تا همه بدونن
قصه دلتنگی رو با من بخونن
بی تو دنیا دلمو سوزونده
بوی عطرت هیچ کجا نمونده
بی تو بی من یعنی جدایی
بگو کجاست روزای آشنایی
بی تو زمونه نامهربونه
بی تو دل من شده باز دیوونه
عاشق نبودی تا همه بدونن
قصه ی دلتنگی رو با من بخونن
بی تو..... دل توسینه مرد
گلای سرخ باغچه مون بی تو پژمرد
بی تو زمونه نامهربونه
بی تو دل من شده باز دیوونه
عاشق نبودی تا همه بدونن
قصه ی دلتنگی رو با من بخونه
پ.ن: یه شعر غمگین دیگه ...
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
و باز شروع کلاس ها...
به نام او که سبزی وجودش جان زردم را پاک می کند
ترم جدید شروع شد
ومن ترم آخری ام...
و از دیروز کلاس های ارشد در ساختمان آموزش ۱ جهاد دانشگاهی واقع در بلوارکشاورز برگزار شد...
ساختمان مرتب و تمیزی داشت
انصافا تهویه ی مناسبی داشت
هرچند خوابم گرفتم... اما از دیروز دوباره محرک درسم روشن شد...
خدا کنه این بار هم نتیجه بگیرم...
شبا زود فتیله ام خاموش میشه و صبحاهم از ۴ روشن میشم...
دلم می خواد سال دیگه این موقع :
هم زنده باشم
هم خوشحال
هم قبول شده باشم...
دوشنبه بیستم مهر 1388
باز لحظه های غم انگیز جدایی...
یه نام یگانه عشق سبز
سر کلاس خانم اکبری نشسته بودم و مدام دهن دره می کردم !
از بس دنبال کلاسا میدوم این ور و اون خسته میشم هی !!!![]()
فاطمه امین زاده یواشکی گفت : " هی ! زینب ! بلوتوثت رو روشن کن !"
بهش گفتم واسه چی ؟![]()
گفت می خوام یه آهنگ واست بفرستم...![]()
- آخه چه آهنگی ؟
- فیلم دلنوازان !
- آخه من که فیلم و این چیزا نمی بینم !
- پس بهتر ! بیشتر خوشت میاد...
...
خلاصه منم اومدم خونه و گوش کردم !
واقعا خوشم اومد...
اینم متن ترانه اش :
"حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته
که می خوام براش بمیرم
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندم
مث عاشقای عالم
تا منو ببخشی آخر
تا دلت بسوزه کم کم
مث آیینه روبرومه
حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم
عاشقی کن
منو نشکن... منو نشکن
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه ههای ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن...
پ.ن: این روزا کارم شده نوشتن متن ترانه های غم انگیز ! یه نفر منو ...
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
با تو
به نام یگانه لبخند سبز
لبخند هایت جانم را ،
نگاهت چشمانم را ،
مداومتت روحم را ،
و بودن و ماندنت روانم را تسلا می بخشد...
بخند ،
نگاه کن ،
باش ،
و بمان ...
جمعی با تو این گونه اند !
با تو زیستن را از ما دریغ مکن...
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
رمضان ؛ خود و زمان
به نام یگانه خالق ماه سبز
داشتم در وبلاگ ها قدم می زدم...
در وبلاگ حمزه غالبی با نام رتوریک مطلبی از یکی از اقوام نزدیک مان دیدم...
خیلی زیبا بود الحق !
بخوانید ضرر نمی کنید !
برای خواندنش اینجا را کلیک کنید
