جمعه هجدهم تیر 1389
خداحافظ
چرا توقف کنم...
چرا سکوت نکنم...
من به غار خودم می روم اما نظرات شما را خواهم خواند...
خدا حافظ
جمعه چهارم تیر 1389
زندگی و باز هم زندگی...
به نام یگانه سبزی بخش زندگی
حال و روز عجیبی دارم...
فکرم مدت هاست مشغول است...
دارم پوسته ی جدیدی می اندازم و دارم رشد می کنم...
می خواهم نفس بکشم...
می خواهم زندگی را از دریچه ی دیگری ببینم...
امسال ، سالروز تولدم باز هم مایوس و غمگین بودم... اما نیرویی در من در جریان افتاد که نمی گذارد برای همیشه خموده بمانم...
یک ربع قرن برای فکر کردن کافی است !
حال زمان عمل رسیده است...
شاید برای برخاستن فقط اعتماد برایم مانده است...
دلم این روزها تنگ هم می شود...
برای مادر ، برای خاطراتم ، برای کودکی ام ، برای معصومیتم... برای خودم... برای...
چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389
امروز روز تولد من است...
با یاد تو می توان سبز زیست
خیلی سخت است که درست در روز احساس سرگردانی کنی...
چه روز بی خودی است روز تولد من...
به محمد فکر می کنم...
در ذهنم به من می گوید... این قدر مایوس نباش...
به طلیعه می اندیشم...
او می گوید چشم هایم را باز کنم...
جزیره ی سرگردانی ! تولدت مبارک...
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389
وقتی همه چی آروم نیست...
به نام سبز کننده ی ناخوشی ها
یه وقتایی همه چیز نا آرومه اما من خوشحالم...
گاهی گمان می کنم در بین این همه بمباران نا امیدی و نا خوشی بک دریچه ی امید رو به زندگی و تنفس هست...
گاهی محمد به من امیدواری می دهد ولی فقط بر و بر نگاهش می کنم...
و گاهی چنان لبریزم از امید که مثل دیشب خوابم نمی برد...
...
پیشم هستی حالا به خودم می بالم...
سه شنبه چهارم خرداد 1389
تنها صدا نیست که می ماند...
به نام یگانه حافظ خاطرات سبز
صدا... صدا... صدا...
تنها صداست که می ماند...
ولی آن چه در ذهن من مانده است... تصویر محو و کم رنگ لبخند توست...
آن دم که تو حرف می زنی و می خندی !
صدای تو با نگاه گرم تو در ذهن من زنگ می زند...
نگاه... صدا... لبخند...
دوشنبه ششم اردیبهشت 1389
توهم سبز
به نام تو یگانه منجی سبز
کنار پنجره نشسته ام...
به بیرون زل زده ام...
با خودم می گویم :« ساختن یا سوختن ؟ مسئله واقعا چیست ؟»
یا می روم یا می مانم...
چقدر باید بدهم از هستی ام ؟ به چه قیمتی ؟ تا چه زمانی ؟
باران بر شیشه می کوبد و من سخت دلتنگم... شاید ابری ، بادی ، دستی مرا از این حال نجات دهد ولی...
ولی با خودم باز می گویم :« از تو حرکت از خدا برکت !»
راستی آفتاب را دیروز پشت خانه او دیدم... سوار اسب سپید بالدار شده بود... حیوان طفلکی اصلا حواسش نبود کجا می رود ! فکر کنم پشتش داشت می سوخت...
در را محکم به هم می کوبند...
:
- خانم شما آزادی !
![]()
یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389
این روز ها...
به نام خالق روزهای همیشه سبز
حالم دست خودم نیست !
نمی دانم چه ام شده است...؟!!!
اما زیاد می خوابم...
زیاد که نه دیر می خوابم ولی نمی دانم چرا مثل قدیم ها که سرم به ناز بالش نرسیده نمی توانم بخوابم...
این روزها سرم گیج می رود اما فشارم پایین نیست...
شاید کمتر می خورم اما دیگر گرسنگی را معنا نمی کنم...
نمی دانم دنبال چه می گردم ! منتظر مانده ام !
منتظر مانده ام تا جواب های کنکور بیاید... اما نمی دانم چرا فکر می کنم جواب ها شادم یا غمناکم نمی کند...
دچار بی وزنی شده ام مانند شعر سپید ! بی حس و عجیب !
گویی نه بر روی زمینم و نه بر روی آسمان ! مثل مسافری که روی هواست و هیچ راهی جز پذیرش طی مسیر ندارد ! چون وسط راه نمیشود دور زد !
منتظرم پروازم بنشیند تا پرواز بعدی را سوار شوم...
کمک خلبان گفت چیزی به مقصد نمانده فقط باید کمی دیگر باید تحمل کنم...
کاش سر دانشگاه بیشتر درس می خواندم شاید خلبان می شدم.... آن وقت تغییر مسیر دست خودم بود !
دلم یک سفر می خواهد به یک جای دور مثل سواحل قناری یا شاید یک جزیره پایین افریقا...
نمی دانم خلاصه ! میگویند خلبانی زیاد سخت نیست انگار !
اما من همان رانندگی را ترجیح می دهم...
شاید به خاطر همین است که باید در هواپیمای افراد دیگر منتظر بنشینم...
خدایا من آرامش می خواهم به من کمک کن !
سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389
ماه من
به نام یگانه بردبار این روزهای تلخ
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پره ترک مثل تو و من نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل مال اشک شب نماست
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان مث تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره واسه عشق
خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه !
ماه من غصه نخور دنیارو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا
پ.ن: . . . . . ! ! !
شنبه چهاردهم فروردین 1389
امسال...
به نام یگانه توانای سبز
تعطیلات تموم شد...
سال جدید به طور جدی آغاز میشه !
کی میدونه آخر امسال چیه ؟
پازسال که من عزیزم رو از دست دادم...
فقدانش رو هنوز باور نکردم...
فقط می دونم که نیست ! چون برکت دفعتا قطع نیست !
خدایا ! بابا و مامانمو برای من و داداشم حفظ کن ! همه ی مامان و باباها رو برای بچه ها حفظ کن !
خدایا ! دلتنگیمو رفع کن ! دلتنگی همه رو رفع کن !
خدایا !
بهم توان حرکت بده !
و در آخر به همه توانه حرکت بده !
آمین !
یکشنبه یکم فروردین 1389
خالی
به نام تو که تنها ترینی...
امروز پیشوا خالی بود...
خالی از مهر و صفا !
خالی از محبت و صمیمیت...
خالی از خاطرات...
جای تو خالی بود...
بی تو یعنی خالی... خالی یعنی بی تو...
دلم تنگ توست...
پ.ن : خیلی دشواره اگه بزرگی نوروز نباشه...
