دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
قرارمون یادت نره... دیر نکنی منتظرم...
به نام زیبا آرزوی وصال
امروز ۲۲ اردیبشهت ماه ۱۳۷۸...
ساعت ۱۰.۳۰ صبح...
تهران میدان قدس ابتدای خیابان باهنر...
بچه های دوره ی سال ۱۳۷۷ ، ۱۳۷۸ ، ۱۳۷۹...
بالاخره انتظار به سر آمد و بچه ها دور هم جمع شدند...
یکی، هنوز مجرد بود...
یکی، باردار بود...
یکی، دو روز پیش عقد کرده بود...
یکی، از ارمنستان فقط به خاطر امروز آمده بود...
خلاصه شور و اشتیاق ده ساله و نه ساله و هشت ساله به ژایان رسید و معلم محبوبشان را دیدند...
وقت کوتاه اما به یاد ماندنی بود...
فقط ای کاش در مدرسه ی محبوبمان... همان جا که مدینه ی فاضله ی مان بود کمی بیش از ظواهر امر جمع بچه ها را پذیرا بودند...
برای جمعی از ما که خروجی سوم راهنمایی ۱۳۷۸-۱۳۷۷ بودیم این روز پرشکوه بر می گشت به شیرینی همان سال ها...
سال ها برای دیدن این روز روزشماری می کردیم...
روزهای آخر سال بود، کلاس زبان... خانم قطاع...
معلم مجردی که به خاطر جمع و جور کردن روابط دوستی حاضر به انجام هر کاری بود...
و الآنم که ۴۲ ساله است و مجرد... هنوز هم باتجربه است و مهربان...
سمانه ی سال بعدی ها گفت حتی چروکی بر پوستش نیست...
منای سال قبلی گفت هنوز جذاب و دلگرم و مهربان است...
بچه های ما هم می گفتند...
کاش همه می آمدند...
کاش پدر معلم محبوبمان حالش خوب بود... و زمان مقداری بیشتر طول می کشید...
....
ساعات خوش آن بود که با دوست به سر رفت.....باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
بزار رو شونه ام سرتو...
به نام حضرت عشق...رویای سبز
سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره
بزار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام میگیره
گریه ام میگیره
بزار رو سینه ام سرتو چشمای خیس و ترتو
بزار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم
سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره
بزار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام میگیره
وقتی چشات خوابش میاد آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره
بزار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام میگیره
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
توهم... مرگ... روح...
به نام مالک تمامی روح های سبز
فکرشو بکن ...
یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ...
تو باشی منم باشم ...
کف اتاق سنگ باشه ، سنگ سفید ...
تو منو بغل میکنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ...
تکيه میدی به ديوار ... پاهاتم دراز کردی... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ...
با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستاتم دورم حلقه کردی...
بهت می گم چشماتو می بندی؟
ميگی اره و بعد چشماتو می بندی...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن ...يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟ می خوام قید این دنیا رو بزنم...
قید خودمو ...
يه حرکت سريع...
يه ضربه عميق...
بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام قید خودمو بزنم ...
تو چشماتو بستی ...
نمي دونی من روح رو از جسمم در ميارم...نمی بينی که سريع می رم...
نمی بينی اشک فواره می زنه ...رو سنگای سفيد...
نمی بينی که تنم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی...
تو داری قصه می گی...
دستمو می گذارم رو زانوم ...
اشک مياد از چشممم مي ريزه رو زانوم و از زانوم مي ريزه رو سنگا...
قشنگه مسير حرکتش...
حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی...
تو بغلم کردی...می بينی که سرد شدم...محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم...
می بينی نا منظم نفس می کشم...تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت...
می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم...
می بينی ديگه نفس نمی کشم... چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم...
می دونی ؟
من می ترسيدم خودمو بکشم
از سرد شدن ...
از تنهايی مردن...
از اشک ديدن...
وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم...
مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا...
بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی...
گريه نکن ديگه خب؟
دلم می شکنه...
دل روح نازکه…
سه شنبه بیستم فروردین 1387
گاهی بهار اما همیشه زمستان...
به نام خالق بهار سبز
هوا مطبوع شده ، کم کم رنگ و بوی واقعی بهار دیده می شود...
من اما هنوز در انتظار سرمای زمستانم...
در انتظار باران و برف و تگرگ...
و در انتظار سردی... سردی... سردی...
کسی نمی پرسد چرا...
من بهار را دوست دارم چون زیبایی اش همه را به ذوق می آورد...
دوست دارم چون در بهار متولد شده ام...
دوست دارم چون وقتی همه جا سبز پر رنگ شد نوبت به شربت شیرین آلبالوی مادر می رسد...
سرخ سرخ...
شیرین شیرین...
من بهار را دوست دارم چون سریع بعد زمستان می آید...
چون روزها بلند است...
هوا خوب است و آفتاب می تابد...
اما زمستان را بیشتر دوست دارم چون بعد از آن بهار می آید...
بهار که می آید خانه ها نو می شود...
تمیز... زیبا...
بهار باران دارد... باد... گل... میوه های زیبا...
بعد از بهار هم گرم گرم... سرم تیر می کشد از گرما...
کولر ها باید روشن شود...
برای همین می گویم که زمستان را دوست دارم...
در زمستان گرما دلچسب می شود...
آدم را کلافه نمی کند...
ولی تابستان باید عرق ریخت و پای کولر نشست و آب سرد خورد...
بهار شروع طراوت است...
تابستان حرارت طراوت است...
پاییز دگرگونی طراوت است...
ولی زمستان سکوت طراوت است...
و پاداش این سکوت طراوت است...
همه چیز از نو...
پس گاهی بهار اما...همیشه زمستان...
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
سیزده به در
به نام خداوند خاطرات سبز
با بغض و آه می نویسم
امروز سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۷
به یاد آخرین و شلوغ ترین سیزده به در فامیل...
۱۳فروردین ۱۳۷۴
سیزده سال پیش...
خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ(مادری)
هنوز همه دور هم بودیم...
نهار سبزی پلو با ماهی قزل آلا داشتیم...
آن روز برخلاف هر مهمانی دیگری در پارکینگ فرش پهن کردیم و طبق عادت فامیلی سفره ی خانم ها را از آقایان جدا کردیم...
موقع دم کردن سبزی پلو بود...
فروغ خانم کف دیگ بزرگ کاهو گذاشت...
من متعجب و با تمام کنجکاوی ام که آن روزها در خانواده فضولی نام داشت پرسیدم:
" کاهو ؟"
گفت:
"ته دیگ کاهو برای باقالی پلو و سبزی پلو خیلی خوشمزه است..."
کودک چهارم دبستانی این نکته را به خاطر سپرد...
من عرفان و خواهرش ستاره همراه با الهه دختر دایی مهدی به داخل استخر (خالی) رفتیم...
نهار را آن جا خوردیم...
آن روزها همه با من شوخی ازدواج می کردند...
الهه می گفت:
" سه بار بگو هر می خوام شو "
می خندیدیم...
نیره (نیلوفر) می خواست ازدواج کند...
خاله مریم هم...
خلاصه
یکی عکاسی قبول شده بود و یکی معماری و یکی هم کامپیوتر...
دایی محسن هم می خواست یه هند برود...
دایی رضا هنوز زهرا را داشت و طلاق نگرفته بود...
آن روز شاد ترین روز و آخرین روز فامیلی بود...
دیگر ارتباط ها کمرنگ شد تا مامانجون رفت...
کم کم آقاجون هم رفت...
و امروز روز طبیعت با آخرین روز خاطرات سال ۱۳۷۴ سپری می شود...
من خانه ی خودم پشت کامپیوتر و مشغول کار خودم هستم...
دایی مهدی و بچه هایش کانادا و امریکا هستند و مشغول زندگی شان...
دایی مجتبی و یک فرزندش در عراق گیر کرده اند تا مرزها باز شود...
دایی محسن هم بین قم و تهران غوطه ور است...
و دایی رضا با پنج بچه و زن جدید و مشکلاتش...
خاله مریم گوشه ی بندر انزلی...
خاله زری خسته وتنهاو مایوس از زندگی در تهران و کلاردشت با خاطرات خاک خورده ی قم و کلاردشتش...
خاله مهدی هم هنوز تنهاست و منتظر پیشرفتی نوین...
لابد مامان من هم دارد کار می کند و بابام هم طبق معمول تلویزیون نگاه می کند...
محمد و زن و بچه اش هم سرما خورده اند...
نمی دانم عرفان و ستاره مشغول چه کاری هستند...
خوب است که لا اقل آن دو هم دیگر را دارند...
خدایا...
جمع ما را بار دیگر به هم بازگردان...
هرچند...
دیگر نه مامانجون هست... نه آقاجون...
من دلم برای لنگرهای خانواده ی مان تنگ شده...
من گریه می کنم...
چون دلم برای آن خاطرات سبز تنگ شده...
خدایا ظهور حضرت را در این آرزوها و خاطرات سبزم گره زدم...
یکشنبه چهارم فروردین 1387
سال نو و گل نرگس
به نام پروردگار گل های نرگس
روز گاري است که پرنده ی بی خانمان دلم در هوس ديدن روي تو ، مثل يك پرنده ی وحشي خود را به در و ديوار مي زند تا راه فراري يابد. به هر طرف که راهی یابد مي پرد و بال مي زند، به این امید که در بوستان گل های نرگس بنشیند و درهر كجا كه نامي ازتو می آورند، ماوا می گیرد.
تو زيبا ترين گل روئيده در زمستاني و من،پرنده ای عاشق ... عاشق گل نرگس...
و برای آرامش در کنار تو دل مرده و ناتوان شده است.
گل نرگس من!خوب مي دانم كه وجود سرا پا خستگی ام را – خستگی از گناه – با عطر وجود تو قیاسی نیست ؛ همه جا بوی عید گرفته. بهار اهل بیت است و بهار طبیعت. اما در آستانه ی سال نو و سالگرد ولایتت بر جهان این پرنده را و همه ی پرندگان خسته دل را در حریمت امان بده . ما به تو محتاجیم و تو بهما مشتاق.
اگر گل فروش چهار راه ها می دانست که با چه شوقی از او گل می خرم ، حتما همه ی گل هایش را به یک باره به من هدیه می کرد.
خدای دگرگون کننده ی دل ها و دیده ها... به چشم و دلی دیگر برای دیدن و پذیرایی از گل نرگس محتاجم.
خدای تغییر دهنده ی همه حالات به حالی خوش برای بوییدن گل نرگس محتاجم.
خدای روزها و شب ها ، به شب و روزی زیباتر برای زیستن با گل نرگس محتاجم.
این ها را تو خوب بلدی درمان کنی. پس تو گل فروش باش و من خریدار همه ی گل های نرگست.
وقتی که نام خوب تو تکرار می شود
دشت دلم به ياد تو گلزار می شود
گفتم بهار سبز به يک گل نمی شود
اما درون جان من انگار می شود
….
سال نو بر همه مبارک...
باشد که امسال سال ظهورش باشد...
آمین
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
سایه و دیوار...
به نام یگانه ترین طبیب دل های بیمار
سايه بود ...
به دستهاي عاشقانه هنوز نرسيده بود...
به صداي سوت قطار دل بسته بود...
به حركت روي ريل هاي بي انتها در حركت دل بسته بود...
در درد دل باخته بود...
در غروب بي آهنگ ترانه خوانده بود...
در دست باد روحش را سپرده بود...
و دل به آرامشي عاشقانه بسته بود...
آرامشي طوفاني...
آرامشي در وزش بادها در باران...
آرامشي در چرخش برگ ها در دست باد..
دلش را در دستانش گرفت...
صورتش را به سوي آسمان دوخت...
باران با چشمانش ترانه ها ساخت...
ترانه هاي دور عاشقانه...
دلش براي دوست مي گرفت و مي باريد...
دلش دست های گرم نوازشگري را مي خواست كه با باران ببارد...
اما
قطار بدون مقصد بود...
ريل ها بدون مسير...
زمين شكافته شده بود...
زمين دل باخته بود...
با باران دريا شده بود...
قطار به دريا مي رسيد...
دريا ديگر روي زمين نبود...
در هوا معلق شده بود...
تو در چشمان من غرق شده بودي...
من تو را روايت مي كنم و آب مي شوم...
نمي خواهي به دريا دل ببازي...؟!!
من در هواي تو در جادوي پرده ها ساعت ها به انتظار سايه و ديوار مي نشينم...
دوستی...
تو مي گفتي عشق درد قشنگي است...
حالا سوار بر پرده هاي بي مقصد دل به كدام باد رقصان مي بازي...
برگرد...
جمعه سوم اسفند 1386
شبی سردی است و من افسرده...
به نام یگانه صبور بی همتا
این صدا که از قطار ابدی برخاست به سراغ من امده است آیا ؟؟؟
تو نیمی از معمای شبهای منی !؟!
چه ساده گذاشتیم در راه و من در نیم راههای سرد...
سردی نگاهت را با نگاه آن مردی که هرشب در خواب کودکانه ام می آمد !
قیاس می کردم واین مثل قیاس ماه بود با یک خشت گلی همانند نگاه سخت و سردت...
افسوس که خدا وقتی آدم را آفرید نیمه ی دیگرش را دور تر آفرید !؟! و همیشه آدم ها اشتباه می گیرند ! اشتباهی زندگی می کنند ! اشتباهی متولد می شوند واشتباهی می میر ند!!!
همه در اشتباهند ویا شاید جهان یک توهم پوچ است ؟؟؟
کدام فیلسوف وجود انسان را صد در صد ثابت می کند؟!؟
تولد؟ زندگی ؟ مرگ ؟ تولد بعد از مرگ ..تولد قبل از مرگ...زندگی قبل از تولد... تناسخ ؟؟؟ آخر چه ؟؟؟
در خیالم من هم مثل خدا از گل آدم می سازم ... من هم آدم می سازم با یک جفت خاکی و دستشان را در دست هم می گذارم ...
خدا هم دست آدم و حوا را در دست هم گذاشت و در عوض این همه آدمک خاکی را رها و تنها گذاشت تا خودشان نیمه ی دیگرشان را پیدا کنند ولی من تمام آدمک هایی را که می سازم جفتشان را هم می سازم هیچکدام را تنها نمی سازم...
هیچ کدام هم نمی توانند خیانت کنند تا وقتی خاک سرشتشان ترک بر نداشته تا وقتی پابرجا هستند با هم اند...
دیگر هیچ کدام اشتباهی عاشق نمی شوند... و اشتباهی زندگی نمی کنند...
چه رویای بیهوده ایست آفرینش من ! و چه شیرین معمایی تلخی است آفرینش خدای مهربانم....؟!!
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
این روز ها که می گذرد...
بایاد او که تنها امید تنهایان است
این روز ها که می گذرد من هم احساس می کنم که شادم...
اما نه شاد نیستم که می گذرد...
عمرم دارد به پایان می رسد و من هنوز اسیرم...
هنوز گرفتار...
و هنوز نمی دانم که چه باید بکنم...
گویا هر روز همه برایم تصمیم می گیرند...
گویا همه می خواهند تا با دیگر نباشم و دم از دوستی با من می زنند...
من از همه ی دوستی ها بیزار شده ام...
دوست دارم به گوشه ای پناه ببرم...
به نا کجا آبادی که هیچ کس نباشد...
خدا باشد و من و تنهایی ام...
به دنبال شب عاشقی می گردم تا فرداهایم از آن عشق باشد....
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
شنبه بیستم بهمن 1386
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی...
به نام تنها عاقل هستی و تنهای معشوق حقیقی
سوزن پرگار را که برروی کاغذ می گذارم، تا دایره را کامل نزنم نمی توانم رهایش کنم…
اگر رهایش کنم، احساس می کنم نیم دایره فرم ناجوری است بر روی کاغذم…
وقتی که دایره را زدم، احساس می کنم، دایره ترین دایره ی دنیا را رسم کرده ام…
کاغذ را برمیدارم…
با قیچی به جان دایره ام می افتم…
می خواهم از برهوت سفید و بی روح کاغذ نجاتش دهم…
یک لغزش، تنها یک لغزش کوچک دست،دایره ی نازنینم را از دایره بودنش می اندازد…
زندگی، دایره ی من است…
چیزی من را مجبور می کند که برای تکمیلش تلاش کنم…
اگر برای تکمیل زندگی تلاش نکنیم احساس می کنیم، زنده بوده ایم اما زندگی نکرده ایم... ممکن است اشتباهی کوچک دایره زندگی را نافرم کند...
تکمیل زندگی...؟!!
ایمان دارم که عشق نیست...
ایمان دارم که مقام نیست...
ایمان دارم که ثروت نیست...
اما نمی دانم چه می تواند باشد...
شاید تکمیل زندگی زمانی فرا می رسد که فارغ از هر چیز به آرامش درونی رسیده باشیم...
آرامشی که در آن به دنبال همه و هیچ باشیم...
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی.....عشق داند که در این دایره سرگردانند

